02122865219 |    
کتاب فروش خیابان شریعتی کتاب های وصل به جانت را مفروش ! محمد امین تاجور
223
rtl,post-template-default,single,single-post,postid-223,single-format-standard,mkd-core-1.0,yith-wcan-free,ajax_fade,page_not_loaded,,قالب بارست - باران تم-ver-1.1,vertical_menu_background_opacity_over_slider vertical_menu_background_opacity_over_slider_on, vertical_menu_with_scroll,smooth_scroll,side_menu_slide_with_content,width_470,woocommerce_installed,blog_installed,wpb-js-composer js-comp-ver-4.8.0.1,vc_responsive
قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
 

«کتاب جان» هایت را مفروش

کتاب جان هایت را مفروش*
محمد امین تاجور

یادم می آید یکبار در تهران مهمان برادر خانمم بودیم؛ دو سال پیش؛ برده بودمان پیتزا فروشی ای در خیابان دکتر شریعتی روبروی حسینیه ارشاد… محمد امین تاجور روانشناس
اوایل تیرماه بود. قبل از اینکه بروم داخل، پیرمردی که کنار خیابان – درست جلو پیتزا فروشی – بساطی از کتاب پهن کرده بود توجهم را جلب کرد. چند کتاب بیشتر در بساطش نبود. دو سه کتاب قطور بود و یکی دو کتاب کوچک. کتاب فروش نبود. ولی داشت ادای یک کتاب فروش را در می آورد.
کتابهایش راست کار من نبود، برای همین نگاه گذرایی کردم و رفتم داخل.
اما حواسم به او بود و اینکه با آن کت و شلوار سورمه ای و پیراهن سفید و صورت تراشیده و سبیل آنکادر شده و موهای آب و شانه کرده کنار سر و آن عینک بزرگ به «بساطی» ها نمی خورد!…
خلاصه تا پیتزاها حاضر شوند مردی آمد و یکی از کتابهای قطور بساط پیرمرد را برداشت و تورق کرد و بعد…
پیرمرد سریع جلو آمد و شروع کرد با او صحبت کردن، بعد کتاب را گرفت و ورق زد و صفحه ای از آن را آورد و با انگشت به نظر می رسید پاراگرافی را به مرد خریدار نشان می دهد و دوباره بخشی از کتاب را رد کرد و دو سه صفحه به عقب برگشت و قسمت دیگری را به خریدار نشان داد و با حالتی عجیب از گداختگی و شعف، راجع به کتاب حرف می زد و هی صفحه ها را عقب و جلو می کرد و بخشهای مورد نظرش را به مرد نشان می داد و گل از گلش شکفته بود از شدت علاقه اش به کتاب…محمد امین تاجور روانشناس
کتاب بخشی از وجودش بود که داشت می فروختش…
شاید برای بخش دیگری از وجودش… برای همسرش یا فرزندانش یا لقمه ای نان یا…
نمی دانم…
برای هرچه که بود مشخص بود از روی اجبار این تکه از وجودش را به حراج گذاشته است…محمد امین تاجور روانشناس
دوست داشتم آنقدر توان داشتم که بتوانم پول کتاب را …دو برابر پول کتاب را… نه… چند برابر پول کتاب را به او بدهم و بگویم «این کتاب خیلی بیشتر از این قیمتی که شما می گویید می ارزد و من چند سال است دنبال این کتاب می گشته ام و این قیمت – مثلا پنج برابر را – به من گفته بودند و من هم کمتر از این مقدار نخواهم داد» – تا خجالت نکشد و عزت نفس اش حفظ شود- و بعد پنج برابر پول را به او بدهم و وقتی کتاب را می گیرم ببوسم و به سینه ام فشار دهم که یعنی «بالاخره پیدایش کردم» و بعد تلفنم بطور غیرواقعی زنگ بخورد و جلو او پاسخش را بدهم که: «سلام… خوبی؟… نه… تو خیابون شریعتی ام…تو کجایی؟… اوه اوه… باشه الان میام اونجا…» و بعد طوری که مثلا خیلی عجله دارم کتاب را به پیرمرد بدهم و در برابر نگاه پرسشگرش بگویم: «خانمم اگر بفهمد من امشب این کتاب را خریده ام کله ام را می کند. شما شماره تلفنت را به من بده و کتاب امانت پیش ات باشد تا چند روز دیگر زنگ بزنم و بیایم امانتی ام را بگیرم.» و بعد شماره اش را ذخیره کنم و با سرعت دور شوم و سوار ماشینم شوم و بروم و دو یا سه هفته بعد زنگ بزنم و عذرخواهی کنم که نتوانسته ام زودتر زنگ بزنم و فلان رفیقم این کتاب را برای من خریده و برایم هدیه آورده است و دیگر نیازی به کتاب او ندارم. و وقتی گفت «پولش را چطور پس بدهم؟» می گویم «قابلی نداشت… پول یک لذت مانا برای من بود…» و از او تشکر کنم و بدون اینکه مهلت تعارف به او بدهم گوشی را قطع کنم…
آه که چه خوب می شد اگر می توانستم…
اما حیف…حیف… محمد امین تاجور
هیچ وقت آنقدر پول نداشته ام که چنین خرجهایی بتوانم بکنم…
تازه آن زمان بدتر از همیشه… تازه از سربازی آمده بودم و در جیبم فقط آنقدر پول داشتم که بتوانم با زنم به مشهد برگردم… همین…
محمد امین تاجور

من هیچگاه تصویر آن پیرمرد را فراموش نخواهم کرد و حرارتی را که در نگاه و حرکاتش موج می زد هنگام تعریف از مطالب کتاب…
هنگام تعریف از تکه ای از وجودش…
محمد امین تاجور از مهمترین و بزرگترین روانشناس های بالینی خوب در تهران است که واقعیت درمانی و طرحواره درمانی کار می کند
واقعا آیا در حکومت علی(ع) هم کسی مجبور می شده است تکه ای از وجودش را بفروشد؟…
چه آن تکه «کلیه» اش باشد و چه کتابش!..
بد نیست چند خط از نامه حضرت امیر(ع) به حضرت مالک(ره) را دوباره بخوانیم:محمد امین تاجور
…خدا را خدا را در خصوص طبقات پايين و محروم جامعه، كه هيچ چاره اى ندارند…همانا در اين طبقه محروم گروهى خويشتن دارى كرده، و گروهى به گدايى دست نياز بر مى دارند، پس براى خدا پاسدار حقّى باش كه خداوند براى اين طبقه معيّن فرموده است…زيرا براى دورترين مسلمانان همانند نزديكترين آنان سهمى مساوى وجود دارد و تو مسئول رعايت آن مى باشى. مبادا سرمستى حكومت تو را از رسيدگى به آنان باز دارد، كه هرگز انجام كارهاى فراوان و مهم عذرى براى ترك مسئوليّتهاى كوچكتر نخواهد بود…به ويژه امور كسانى را از آنان بيشتر رسيدگى كن كه از كوچكى به چشم نمى آيند و ديگران آنان را كوچك مى شمارند و كمتر به تو دسترسى دارند…سپس در رفع مشكلاتشان به گونه اى عمل كن كه در پيشگاه خدا عذرى داشته باشى، زيرا اين گروه در ميان رعيّت بيشتر از ديگران به عدالت نيازمندند، و حق آنان را به گونه اى بپرداز كه در نزد خدا معذور باشی…

*یادداشتی قدیمی
چاپ شده در هفته نامه ستاره صبح 92/7/13

محمد امین تاجور – روانشناس

 

محمد امین تاجور از مهمترین و بزرگترین روانشناس های بالینی خوب در تهران است که واقعیت درمانی و طرحواره درمانی کار می کند

محمد امین تاجور
بدون دیدگاه

درباره این مطلب دیدگاهی ارسال کنید